Aug 18 2008
خداحافظ مامان بزرگ

Aug 16 2008
Estos días, si miras al cielo, ves una luna tan brillante y sin defecto, un círculo perfecto como ideal de lo que debe ser, una luna perfecta. En un mes del calendario lunar, eso significa que ya estamos en medía del mes.
Los Iraníes, aunque desde muy antiguo tenían un calendario solar, celebran sus fiestas religiosas a través del calendario árabe lo que es un calendario lunar.
Hoy estamos en medio del mes de Sha’ban. En mundo Shií, esta fecha es el nacimiento del Imam doce(XII), el último Imam Shií. Este Imam, en creencia shií, todavía está vivo, pero en un lugar lo que nadie sabe, y en un forma la que nadie conoce. Un Imam, como una esperanza guardada. Un día, según la creencia de los shiíes y muchos musulmanes, viene alguien, para hacer justicia de verdad, en un mundo que ya nada estaría en su lugar. Viene alguín que el mundo entero lo necesito.
Para los desesperados del mundo, el medio del mes de Sha’ban, es aniversario de una esperanza, la esperanza de una justicia que se haría, en un día que nadie sabe cuándo.
Aug 01 2008
دورِ یک میدانِ خلوت، داشتم دور می زدم؛ وقتی دورِ میدان دور می زنی حقّ تقدّم با توست، هر که از هر خیابانی به میدان می رسد باید بایستد تا تو دورت را بزنی،بعد او می تواند وارد میدان شود. ربع دایره ای دور میدان گشتم امّا مطمئن نبودم از کدام خروجی باید از میدان خارج شوم، این بود که ربع دایره ای دیگر هم میدان را چرخ زدم، باز امّا خروجی همان نبود که می خواستم، میدان را یک دور چرخیدم و باز در ادامه بودم، ماشین ها ایستاده بودند و من در برابرشان داشتم مردم آزارانه میدان را دور می زدم و از این تماشا خوش بودم، گفتم چه نعمتی است بینایی داشتن و دورِ جهان گشتن
صبحِ فردا هنوز در خواب و بیداری، نی نیِ عزیز، مستقیم انگشتِ تیزناخنش را به چشمم فرو کرد. جهانم تیره و تار شد. تا عصر عملاً کور بودم. اسباب کشی دارم، تا اوّلِ آگوست باید خانه را عوض می کردم. من امّا کورمالانه گوشه ای افتاده بودم. چشم عجب نعمتی است. بی دکتر نمی شد نشست، کلنیک رفتم، اسپانیا در چشم پزشکی همیشه سرآمد بوده است، چون اسپانیایی ها به علّتی که من نمی دانم همیشه با چشم مشکل داشته اند.آلفونسوی خردمند، پادشاهِ فرهنگ دوستِ سویل نیز به تراخمِ چشمِ راست دچار بود. صومعۀ سانتا کاتالینا-که هنوز در سویل برپاست- را این پادشاه ساخت، چون نذر کرده بود اگر تراخمِ چشمش بهتر شود صومعه ای بسازد. چشمِ راستِ من هم ناکار شده بود. دکتر سیاه پوست بود. چنین چیزی در این شهر بسیار عجیب است. خارجی کم است، مراکشی ها همه شغل های پایین دارند و سیاه های سنگال و صحرا و موریتانی، پست ترین شغل هایی را که می شود تصّور کرد قبول می کنند. چشم پزشکِ سیاه پوست، بد حرف می زد و من بد می فهمیدم: قرنیّۀ چشمم پاره شده بود. امّا دستش درست، اکسیر در چشمم ریخت، آدم شدم دوباره، مثلِ همۀ شما دوباره نعمتِ چشم دارم
از این خانه رفتیم، دو سال و خورده ای است اینجا خانه ام است. در این خانۀ قدیمیِ سنّتیِ سویلیایی خاطره زیاد دارم، مهمان زیاد آمده است، زیر و بم زیاد داشته است زندگی
Jul 23 2008
امروز هم روزی بود که برای خودش گذشت و رفت. مثلِ همه ی روزهای دیگر، پیچیده در فکرها، دلواپسی ها، امیدها، تأسّف ها
اتّفاقِ خاصّی نیافتاد، جز همان ها که انتظار داشتم، همراه با اندکی از آنچه انتظار نداشتم و آمد و به هرحال، همه گذشت و حالا دیگر شب شده است
شب که می شود، حاصلِ روز را در کیسه ای می ریزم و با برگی تکرار نشدنی از تقویمِ ایرانی ام، به خاطراتم می سپارم
در خانه ام، تقویم میلادی زیاد دارم، نمی دانم کِی این همه تقویم جمع کرده ام، امّا زیاد دارم و دور و برم هست، امّا تقویمِ ایرانی، یکی بیشتر ندارم. تقویم های میلادی، جالب است، تنها به دردِ روزهای آینده ام می خورند. آخرِ جولای، اوّلِ آگوست، آخرِ سپتامبر،… اینها هم برایم تهدید اند، تا این تاریخ ها باید کاری را به جایی برسانم، تا این تاریخ ها، باید به اتوبوسِ مشخّصی که در این ایستگاه لحظه ای می ایستد برسم و سوار شوم که اگر دیرتر برسم بی رحمانه مرا در ایستگاه اسگل می کند و می رود
خاطراتم را امّا با تقویمِ ایرانی ام بایگانی می کنم. هیچ خاطره ای را به تقویمِ میلادی نگه نداشته ام، مگر تاریخ هایی مثلِ تولّد و ورود به اروپا و …که بیشمار بار باید در بیشمار فرم های اداره ی امور خارجیان بنویسم و آن قدر نوشته ام که از حفظ ام
امروز هم گذشت، با این همه، به تاریخِ ایرانی نمی دانم چه روزی بود، چون تمامِ امروز در فکرِ اوّلِ آگوست بودم که چند روز بیشتر به آن نمانده است، و تا اوّلِ آگوست کارهای واجبی هست که باید تمام کنم، وگرنه اتوبوس می رود و من باید تا اتوبوسِ بعدی، در گرمای استواییِ سویل، در سایه ی نازکِ ستونِ ایستگاه، خودم را از آفتاب قایم کنم
Jul 21 2008
Nadie pregunta qué haga por la vacaciones del verano,
Está claro: A la playa!
España es un país mezcla de todos tipos y pueblos y culturas, Irán también, pero en Irán, en un zona, en una provincia, en un sola ciudad, no se puede decir qué hacen toda gente en una ocasión como las vacaciones del verano.
En una sociedad limitada como un pequeño pueblo, gente tratan lo mismo, en ocaciones diferente, pero en una ciudad enorme y multicapaces, las tradiciones y las culturas se hacen distintos y diversos.
España no es pequeño, pero en comparación con Irán, lo veo que tiene un trato más homologado entre gente de distintos niveles.
Jul 20 2008
هوا کم کم گرم می شود، خیلی گرم، فعلاً 45 درجه

امّا تا دو هفتۀ دیگر، چنان داغ می شود که تقریباً همه از این شهر می روند، تنها پلیس می ماند و اورژانس
و کولی ها، و ما
.
Jun 22 2008
وسطِ بازیِ امشب، گزارشگر از همکارش پرسید: به نظرِ تو الان بچّه ها خوابند یا بیدار؟ گفت: نمی دونم امّا خوش به حالِ هرکی خوابه و این قدر استرس نمی کشه
امّا اخلاقِ عجیبِ این اسپانیایی ها این است که هرجا بسیار استرس دارند، تازه خوش و خرّم و شوخ طبع می شوند. از دقیقۀ 80 بازی، تازه گل گفتن و مزّه پراندن گزارشگر شروع شد. اسمِ این داور را گذاشته بود “آلمانیِ سوتو”، از بس که سوت می زد. هربار که بازی را نگه می داشت، گزارشگر می گفت: ای بابا این آلمانیه دوباره سوت زد. در یک لحظۀ حسّاس، از همکارش -پاکو- می پرسد: پاکو! اینا دارن بد حمله می کنن حالا چیکار کنیم؟ پاکو که اصلاً حواسش نبود زیرِ لب گفت: آره راستش نمی دونم، گزارشگر گفت: ای بابا، بینندگانِ عزیز! اینم که نمی دونه، پس حالا چیکار کنیم؟
توررِس به اسپانیایی یعنی “برج ها”. یک بار که توررِس رسیده بود دمِ دروازۀ بوفونِ قدبلندِ 2 متری، گزارشگر گفت: یکی از برج ها جا مانده بود توی دروازۀ ایتالیا، توررِس رفت بیاره. در ایتالیایی نمی دانم، امّا در اسپانیایی، “بوفون” یعنی “مسخره”، امّا وضعِ کاسییاس هم زیاد بهتر نیست، چون “کاسییاس” به اسپانیایی یعنی: جاهای خالی. خلاصه که اسپانیایی ها را بی خیالی عجیب و غریب شان پیروز می کند. آخرِ بازی، خبرنگار رفت سراغِ لویی آراگونِز پرسید از حضورِ پادشاه در ورزشگاه چه احساسی داشتی؟ گفت: اون هیچی! از وقتی بچّه بود می شناسمش، با هم خیلی رفیقیم. شعارِ اسپانیا در این دورۀ بازی ها این است: می توانیم
Jun 16 2008
Llegara un día, en lo que todo eso sería tan solo una memoría absurdo;
Llegara un día, siempre llegara, muy pronto, irresistamblemente, inevitablemente;
Llegara un día lo que nosotros nos reímos al destino, al círculo de díanoches; exactamente al igual que él se había reído a nosotros antes.
Legara un día en lo que nosotros festejamos nuestra victoria, orgullosamente agradeciendo de nuestra paciéncia.

Jun 15 2008
