Welcome !

Recent Posts

Recent Comments

Random Posts

 

July 2008
M T W T F S S
« Jun    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  

Si sigue así, pues sí, puede!

By admin | June 22, 2008

 وسطِ بازیِ امشب، گزارشگر از همکارش پرسید: به نظرِ تو الان بچّه ها خوابند یا بیدار؟ گفت: نمی دونم امّا خوش به حالِ هرکی خوابه و این قدر استرس نمی کشه

امّا اخلاقِ عجیبِ این اسپانیایی ها این است که هرجا بسیار استرس دارند، تازه خوش و خرّم و شوخ طبع می شوند. از دقیقۀ 80 بازی، تازه گل گفتن و مزّه پراندن گزارشگر شروع شد. اسمِ این داور را گذاشته بود “آلمانیِ سوتو”، از بس که سوت می زد. هربار که بازی را نگه می داشت، گزارشگر می گفت: ای بابا این آلمانیه دوباره سوت زد. در یک لحظۀ حسّاس، از همکارش -پاکو- می پرسد: پاکو! اینا دارن بد حمله می کنن حالا چیکار کنیم؟ پاکو که اصلاً حواسش نبود زیرِ لب گفت: آره راستش نمی دونم، گزارشگر گفت: ای بابا، بینندگانِ عزیز! اینم که نمی دونه، پس حالا چیکار کنیم؟

توررِس به اسپانیایی یعنی “برج ها”. یک بار که توررِس رسیده بود دمِ دروازۀ بوفونِ قدبلندِ 2 متری، گزارشگر گفت: یکی از برج ها جا مانده بود توی دروازۀ ایتالیا، توررِس رفت بیاره. در ایتالیایی نمی دانم، امّا در اسپانیایی، “بوفون” یعنی “مسخره”، امّا وضعِ کاسییاس هم زیاد بهتر نیست، چون “کاسییاس” به اسپانیایی یعنی: جاهای خالی. خلاصه که اسپانیایی ها را بی خیالی عجیب و غریب شان پیروز می کند. آخرِ بازی، خبرنگار رفت سراغِ لویی آراگونِز پرسید از حضورِ پادشاه در ورزشگاه چه احساسی داشتی؟ گفت: اون هیچی! از وقتی بچّه بود می شناسمش، با هم خیلی رفیقیم. شعارِ اسپانیا در این دورۀ بازی ها این است: می توانیم

Topics: فارسی | 6 Comments »

El sonido del siléncio

By admin | June 16, 2008

     Llegara un día, en lo que todo eso sería tan solo una memoría absurdo;

Llegara un día, siempre llegara, muy pronto, irresistamblemente, inevitablemente;

Llegara un día lo que nosotros nos reímos al destino, al círculo de díanoches; exactamente al igual que él se había reído a nosotros antes.

Legara un día en lo que nosotros festejamos nuestra victoria, orgullosamente agradeciendo de nuestra paciéncia. 

آن روز، نیز می رسد آری که بر بازیِ سرنوشت، این بار ما باشیم که بخندیم

Topics: Español | 4 Comments »

کوچه ی یکشنبه

By admin | June 15, 2008

گفتم: یکشنبه ها از کوچه های خلوت نمی گذریمEn los Domingos, Jamás paso de los calles tranquilos !

سانچو گفت: امّا دشمن در کوچه های خلوت می نشیند

گفتم: یکشنبه ها، نَفَسِ نبرد ندارم

 لعنت نهاده اند شیاطین انگار، بر هر آن که یکشنبه تیغ بگیرد نبرد کند

یکشنبه، سانچو! دشمن را پیام بده در آسیاب وعده کنیم

به بزم

بگو سرِ راه، از کوچه های خلوت نیاید

 

Topics: فارسی | No Comments »

¿Qué elemento en cultura Iraní nos gustaría?

By admin | June 9, 2008

        من هم مانندِ بسیاری از ایرانی ها و خارجی ها، رفته ام کنارِ این بنای سنگیِ معروف ایستاده ام و به افتخار، عکسی گرفته ام. آنجا بسیار با اهمیّت است، چون می گویند زمانی، بدنِ کوروش -که می گویند بزرگترین امپراطوریِ زمان را اداره می کرده است- در آن گذاشته شده بود. حالا آن بدن دیگر سرجای خود نیست امّا این بنا به یادگارِ آن، هنوز مهمّ است. سوال اینجاست که آیا نسبتی هست بینِ عظمتِ آن امپراطوری، با این مقبرۀ سادۀ سنگی که به ابتدایی ترین شکلِ خویش در دشت رها شده است؟ ما همه بی آن که بدانیم بر چه اساسی اینجا را مقبرۀ کوروش خوانده اند، قبول کرده ایم که آن را محترم بدانیم، امّا دوست دارم بدانم در نظرِ یک اسپانیایی که این تصویر را برایم فرستاده است، چه وجهی از زیباییِ بصری در آن یافت می شده. این سوال را از خودش می پرسم و منتظرِ جواب می مانم

Pasargad: Musuleo de Kurosh Eso lo también ha mandado mi amiga Viola, recordando la belleza de mi país, Irán. Para los Iraníes, este edificio de piedra está importante porque se dice que era musuleo de Kurosh, el rey grande de diastía Achamenides, quién era el rey más grande de su tiempo, y para un iraní, eso naturalmente es muy honorable de tener tal rey, tan justicioso como se dice.

Quería preguntar a un europeo, a un non-Iraní ¿Qué ve en el arte o la arquitectura de este edifico proporcionado de una dinastía como tal?

¿Es que se ve algo importante en este edificio comparando con otros patrimonios históricos mundiales?

¿Qué sabeís vosotros europeos en general, de cultura la que se llama Pera, es decir, Iran antígua? Así podemos dialogar ¿Verdad?

 

Topics: Español, فارسی | 8 Comments »

Un imágen de Irán, preferido por un amiga non-Iraní

By admin | June 8, 2008

     Cada persona, de los países y de las culturas que núnca ha visto, podría tener un imágen como símbolo,

Y Viola, prefiere tener un imágen como este, de mi país Irán:

یک اسپانیایی، ترجیح می دهد چنین تصویری از ایران را دوست داشته باشد اگرچه در نگاهِ غربیانِ فرهنگیِ امروز، تخت جمشید و سمبل های آن، یکی از مشهورترین تصاویرِ مشخّصۀ فرهنگ و تاریخ و تمدّن ایران است، امّا به شخصه، اعتراف می کنم هیچ علاقه و احساسِ افتخاری نسبت به این بنای سنگیِ زمخت ندارم، گو این که حجّاری های آن را تحسین می کنم و فن مندیِ صنعتگرانِ آنجا را پُر قدر می دانم. دستِ خودم نیست، رابطه ای با این بنا و سمبل های آن نمی توانم برقرار کنم، این اعتراف را هم البتّه تنها به زبانِ فارسی می توانم بنویسم، به زبان های دیگر، فعلاً بهتر است به همین ها افتخار کنم

این تصویر را ویولا دوستِ اسپانیایی فرستاده است و گفته بسیار دوست اش داشته

Topics: Español, فارسی | No Comments »

Que las hadas esperan

By admin | May 23, 2008

Los poetas Iraníes, antes de ser poeta, eran sabios; decian lo que no se preparaba para conformar una poesía graciosa, sino lo que diría de sus pensamientos profundos y sabiduriales.

Rumí, uno de ellos, probablemente el más famoso que otros, dice:

“Mis citas son comidas de las hadas,

Y si no diga nada, la hada hambriente me dice que diga, callado por qué”

Eso me parece un manifesto de la literatura, es decir, la literatura de verdad, en contrario de todos los que se dice de vanidad y de tontería. Y eso ¿Quién es capaz de decir poesía, literatura o cita en tal manera valorosa? ¿Yo, en el fondo de la noche de 4 de la madrugada, aburrido y cansado y preocupado y desordenado tan como lo que estoy ahora?

!No creo!

Topics: Español | 5 Comments »

Qué importa

By admin | May 18, 2008

A veces, como esta noche, no pregunto de mi mismo de qué escribir, sino que ¿Por qué no?

Por qué no escribo si tengo todas para las que se necesita.

A veces, digo a mi mismo, hoy qué he hecho si no escribo dos tres líneas,

A veces creo que una meta sagrada de vida es escribir y escribir.

Si todos nosotros escribimos ¿Pués quién la lee? qué importa, suponas que nadíe ¿Qué importa? 

Topics: Español | 2 Comments »

در مغرب نشسته، استخاره می کند، انگار راهِ دیگری هم دارد، جز غروب کردن

By admin | May 16, 2008

عجب تنگه ای است غروبِ جمعه، هرجای دنیا که باشی

انگار این بار جان به در نمی بری از این گلوگاهِ زمان

هربار جان به لب می شویم تا از این غروب به شب برسیم

 

Topics: فارسی | 4 Comments »

A veces

By admin | May 3, 2008

A veces me olvido de todo,

Y digo:

¡ Que voy a llamar a mi madre !

Topics: Español | 3 Comments »

تنهایی در دریا

By admin | April 26, 2008

  شب ها، گاهی به جای اینکه سرِ وقت بخوابم، می روم ساحلِ تاریک، سوارِ کشتی می شوم و با سرعت به دورهای دریا می روم. آنجا خاصیّتی دارد که ساحل ندارد،   زمینِ زیرِ پایم آرام نیست. سرِ جایم نیستم، روی دریا، لحظه ای سکون نداری. در دریا لاجرم در حرکتی، حتّی اگر بر کف دریا بایستی، حتّی اگر طاق باز بر آبِ دریا معلّق بمانی. آنوقت من دو نفر می شوم، یکی که منم در دریای شب، یکی که منم این موقع در خواب. در دریا که هستم هشیار ترم

شب ها، هرچه در اطرافم می بینم، باری به دوشم نیست. همه ی چیزهای اطرافم، کارهایی است که روزها باید مسئول شان باشم. شب ها همه ی اینها بی حرکت می مانند تا صبح شود. فقط منم که آزاد در میانِ اینهمه چیزِ اطرافم “هستم” انگار در میانه ی نبردی سوتِ استراحت زده اند، همه ی دشمنان موقتاً خواب اند تا صبح. من امّا هنوز بیدارم، چون زندگی را برای نبرد نخواسته بودم، نبرد را برای زندگی، شاید

دریا را دوست دارم، دریا در شب را امّا بسیار دوست دارم، چون از آن وحشت دارم. شبی در قایقی بودم روی دریایی که کم و بیش موج و خروشی داشت و من اندکی از ساحل دورتر بودم، صدایی از ساحل نمی رسید و دریا در صدای خودش می زیست، پارو زنان دیدم کنار قایق ام موجوداتی که بی گمان ماهی نبودند شالاپ شالاپ کنان همراهی ام می کنند. من در دنیای آدمیان نبودم و به سرزمینی وارد شده بودم که نشانه هایی از حیاتِ آنان را می شنیدم. اگر این صدا، لغزش یک غولِ دریای  بود که من تنها حرکتِ گوشه ای از باله ی او بر آب را حس کرده بودم چه می شد؟ به یادِ لوهاتان افتادم. چه کسی امکانِ این را رد می کرد که حالا لوهاتانی از آب سربرآورد و در برابر چشمانِ من، تمام قد بر سرم سایه کند، عظمتی فوقِ تصوّرِ بشر، از آب بیرون بیاید و خودی نشان دهد و باز گردد

در عهدِ عتیق، لوهاتان را مظهرِ عظمتِ خالق گفته اند” به لوهاتان نگاه کن، که در دریا قوس می زند، خدای تو چه خالقِ مقتدری است” شب، لوهاتانِ من است، در وحشت او را می ستایم. گاهی شب ها زود می روم که بخوابم، می ترسم خوابم نبرد و لوهاتان سر برسد

Topics: فارسی | 2 Comments »


« Previous Entries